تبليغاتX
یک روز یک متن
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
عشق اروپایی: اسپایک ملیگان

 

عشق اروپايي

 

اسپايك مليگان

 

نمي‌‌توانم

و نخواهم توانست

نه، نمی‌توانم که تو را کمتر دوست بدارم

همان‌گونه که پروانه گل را

و آن‌گونه که جامه،شاخه گل زینتی را

 

 

او عشق‌ام را چون غباری می‌انگارد

آرزوهایم از‌دست‌رفته

و باورهایم آشفته: به‌مانند یهودیانِ سرگردانم

 

کیست که این مسیر را رقم می‌زند- و چرا؟

اکنون بال‌هایم را برهم‌می‌زنم

-بی هیچ هدفی

هنوز چالاکند و سریع...........

|+| نوشته شده توسط NimaPazooki در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 19:47 | 
لبه‌ی باریک:دروتي پاركر

 

 

دروتي پاركر

 

اینجا در كنار ِتو قلب من سرشار آرامش است

و انديشه‌هایم به خنکای باران می‌ماند.

می‌نشینم و می‌گذارم تا زمان چون برق

 از برابر ِشیشه‌ی پنجره بگذرد،

و دستان من را به تو برساند،نازنینم...

اینک انگار در اسپانیا هستم.

 

|+| نوشته شده توسط NimaPazooki در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 22:36 | 
:چارلز بوکوفسکی

 

چارلز بوکوفسکی

 

۱- علت و معلول

بهنرین معمولاً به دست خودش می‌میرد

او فقط دور می‌شود و بس

و کسانی که از پس ِ او می‌مانند

هرگز درست نمی‌فهمند

که چرا دیگران از آنها گریزان‌اند

 

۲- مهربان باش!

 

همیشه از ما خواسته‌اند

که نظر دیگران را درک کنیم

مهم نیست تا چه اندازه

قدیمی

احمقانه یا

نفرت‌انگیز‌اند.

|+| نوشته شده توسط NimaPazooki در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 0:19 | 
افسوس برای مردگان: خورخه لوییس بورخس

 

افسوس برای مردگان

 

خورخه لوییس بورخس

فارغ از هر خاطره‌ و آرزویی،

مجرد و بی‌کران، نزدیک به آینده،

انسانی که مرده، دیگر انسانی که مرده نیست او فقط یک مرده است.

مانند خداوند رمزآلودی که

 هر آن‌چه می‌شود از او گفت باید که انکار شود

او که مرده با همه چیز بیگانه است به‌جز با فقدان و فنا

و ما هر دری را به رویش می‌بندیم

و نمی‌پذیریمش به‌اندازه‌ی رنگی یا هجایی:

این‌جا همچون چاردیواری‌ست که چشمهایش فراتر را نمی‌بیند

آن‌جا چون پیاده‌رویی‌ست که چشم به راه ‌رویاهای خویش است

او قادر است همان‌چیزی را بیاندیشد

که ما در اندیشه‌ی آنیم.

ما به دزدانی می‌مانیم که غنائم شب و روز را میان خود تقسیم کرده‌اند.

|+| نوشته شده توسط NimaPazooki در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 16:17 | 
شاعران معاصر ایتالیا: آلدوپالاتسسکی


کیم من؟




آلدوپالاتسسکی




من کیم؟
شاید شاعرم
نه مطمئن نیستم
قلم روح من، جز این کلمه‌ی عجیب، چیزی نمی‌نویسد:
«‌ دیوانگی»
پس شاید نقاشم
نه، این هم نیستم
تخته شستی روح من، جز یک رنگ ندارد:
« شوریدگی»
پس لاید نوازنده‌ام
اینهم، نه!
بر شستیهای پیانو روح من، جز یک نت نیست:
« دلبستگی»
پس چیم من؟
ذره‌بینی بر دلم می‌نهم
تا به مردم نشانش دهم


کیم من؟
ــــ دلقک روح خودم!

|+| نوشته شده توسط NimaPazooki در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 5:53 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar