تبليغاتX
یک روز یک متن
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
آوازهای کولی: فدریکو گارسیا لورکا
  فدریکو گارسیا لورکا

 

راستش را می گویم    

 

 

آه که دوست داشتن تو

چنین که دوستت می دارم

چه درد آور است.

با عشق تو

هوا آزارم می دهد،

         قلبم،

و  کلاهم نیز،

پس چه کسی خواهد خرید

یراق ابریشمین

و اندوهی از قیطان سپید،

تا برایم دستمال های بسیار بسازد؟

آه که دوست داشتن تو

چنین که دوستت دارم

چه دردآور است.

 

|+| نوشته شده توسط NimaPazooki در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 3:1 | 
تنهایی جهان: پل الوار
پرتره ی پل الوار اثر سالوادر دالی

عدالت

 

این قانون گرم انسان‌هاست

از انگور شراب می‌سازند

از زغال آتش

و از هماغوشی انسان

 

این قانون سخت انسان‌هاست

می‌خواهند که در امان باشند

به رغم جنگ و سیه‌روزی

به رغم بیم از مرگ

 

این قانون دلپذیر انسان‌هاست

آب را به نور بدل می‌کنند

رؤیا را به واقعیت

و دشمن را به برادر

 

قانونی است کهنه و نو

که پیوسته کمال می‌یابد

از درون دل کودک

تا عقل برین.

|+| نوشته شده توسط NimaPazooki در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 20:54 | 
زورق مست: آرتور رمبو
 

 

     واکه‌ها 

 

آ سیاه، اِ سپید، ای سرخ، او سبز و اُ آبی است

روزی ای واکه‌ها ولادت مکتوم شما را باز خواهم گفت:

آ شکم بند سیاه و پر موی مگس ‌های براق،

که به گرد بوهای هولناک وزوز می‌کنند، خلیج‌های تیره؛

 

اِ ساده‌دلی بخارها و خیمه‌هاست،

سنان یخزارهای پرغرور، شاهان سپید، لرزش گل‌آذین‌های چتری

ای ارغوان، خون پنهان، حنده‌ای است بر لبان زیبا

به گاه خشم یا مستی‌های توبه‌کارانه؛

 

او چرخه‌ها، لرزه‌های ایزدیِ دریاهای سبزفام،

آرامش حیوانات پراکنده در چراگاه و سکون چین و شکنی است

که کیمیا بر پیشانی‌های بلند و کوشا نقش می‌زند؛

 

اُ صور واپسین، آکنده از هیاهوی شگفت،

سکوت گذر  از دنیا و فرشته‌هاست؛

ای اُمگاست، پرتو بنفش چشمان اوست!

 

 

|+| نوشته شده توسط NimaPazooki در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 21:0 | 
دیالکتیک تنهایی: اکتاویوپاز
  

قسمت دوم

 

                                           

در دنیای ما عشق تجربه ای تقریباً دست نیافتنی‌ست. همه چیز علیه عشق است: اخلاقیات، طبقات، قوانین، نژادها و حتی خود عشاق.

زن برای مرد همیشه آن(دیگری) بوده است، ضد و مکمل او.

اگر جزئی از وجود ما در عطش وصل اوست، جزء دیگر- که به همان اندازه آمر است- او را دفع می کند.

زن شیء است، گاه گرانبها، گاه زیانبار، اما همیشه متفاوت. مرد با تبدیل کردن زن به شیء و با دگرگون‌کردن او به نحوی که منافع، خودخواهی، عذاب و حتی عشقش انشا می‌کند، زن را به یک آلت ، به وسیله‌ای برای کسب تفاهم و لذت، راهی برای رسیدن به بقا دگرگون می‌کند. چنان که سیمون دوبووار گفته‌است، زن بت است، الهه است، مادر است، جادوگر است، پری است اما هرگز خودش نیست. بنابراین روابط عشقی ما از همان آغاز تباه شده‌است، از ریشه مسموم است. شبحی بین ما حایل می‌شود و این شبح تصویر اوست؛

تصویری که ما از آغاز پرداخته‌ایم و او خود را بدان  آراسته‌است. وقتی که دست می‌بریم تا لمسش کنیم، حتی نمی توانیم تن و جسم بی‌تفکرش را لمس کنیم... چون این توهم ِجسم ِ رام ِ مطیع همیشه حایل می‌شود. و برای زن هم همین اتفاق می‌افتد: او خود را فقط به شکل شیء می‌بیند، به شکل چیزی(دیگر).

او هرگز بانوی خویش نیست. وجود او بین آن چه واقعاً هست و آن چه تصور می‌کند هست تقسیم شده‌است، و این تصویر تصوری چیزی است که خانواده‌اش، طبقه‌اش، مدرسه‌اش، دوستانش و عاشقش به او تحمیل کرده‌اند. او هرگز زنانگی‌اش را بروز نمی‌دهد چون این زنانگی خود را همیشه به شکلی نشان می‌دهد که مردان برای او ساخته‌اند.

عشق امری طبیعی نیست. عشق امری بشری است، بشری ترین رگه در شخصیت انسان. چیزی است که ما از خود ساخته‌ایم و در طبیعت وجود ندارد. چیزی که ما هر روز خلق می‌کنیم و منهدم.

این ها که گفتیم تنها موانع میان ما و عشق نیستند عشق انتخاب آزاد است... اما انتخاب عشق در جامعه‌ی ما ناممکن است.

زن در تصویری که جامعه‌ی مذکر بر او تحمیل کرده‌ محبوس است، بنابراین اگر به سراغ انتخاب آزاد برود مانند این است که حصار زندان را شکسته است.........................................

      ......................................... 

|+| نوشته شده توسط NimaPazooki در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 1:10 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar